.::: پرواز شب :::. Writer برچسب:, :: :: l3y : Sh.mnv
یک داستان کوتاه در مود سیاست کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند. از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
بقیه در ادامه مطلب Continue ...
هميشه کسانى که خدمت میکنند را به ياد داشته باشيد روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای مردی مقابل گل فروشی ايستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود .
طنز كوتاه : روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن. برچسب:, :: :: l3y : Sh.mnv
دانه ای که سپیدار بود
دانه كوچک بود و كسی او را نمیدید...
![]() سالهای سال گذشته بود و او هنوز همان دانه كوچک بود. دانه دلش میخواست به چشم بیاید، اما نمیدانست چگونه گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشمها میگذشت...
![]() گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها میانداخت
و گاهی فریاد میزد و میگفت:من هستم، من اینجا هستم، تماشایم كنید
اما هیچكس جز پرندههایی كه قصد خوردنش را داشتند یا حشرههایی كه به چشم آذوقه زمستان به او نگاه میكردند به او توجهی نمیكرد...
![]() دانه خسته بود از این زندگی؛ از این همه گم بودن و كوچكی خسته بود
یک روز رو به خدا كرد و گفت :نه، این رسمش نیست.
من به چشم هیچكس نمیآیم.
كاشكی كمی بزرگتر، كمی بزرگتر مرا میآفریدی خدا گفت اما عزیز كوچكم.... تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فكر میكنی حیف كه هیچ وقت به خودت فرصت بزرگشدن ندادی...
![]()
رشد ماجرایی است كه تو از خودت دریغ كردهای.
راستی یادت باشد تا وقتی كه میخواهی به چشم بیایی، دیده نمیشوی.
خودت را از چشمها پنهان كن تا دیده شوی...
كه هیچكس نمیتوانست ندیدهاش بگیرد. سپیداری كه به چشم همه میآمد... ![]() گاهی اتفاقی در زندگی آدم ها می افتد که فکر می کنند شر است
اما تنها خدا می داند که آن اتفاق برایش جز خیر نیست و گاهی خیری که فقط خدا می داند شر است.
صفحه قبل 1 صفحه بعد
|
||
![]() |